بهاری ترین !

از تولد رادمهر شروع کنم که در یه اقدام جوگیرانه برای اینکه حسابی غافلگیرش کنم جشن تولدش رو از روز پنج شنبه به چهارشنبه انتقال دادم و مهمونامو هم زیادتر کردم و اونایی که رادمهر بیشتر دوست داره رو دعوت کردم و به رادمهر هم هیچی نگفتم...

واسه اینکه رادمهر هم شک نکنه چهارشنبه صبح مثل همیشه ساعت 6 از خونه اومدم بیرون و سوار سرویس شدم و اومدم شرکت و از سایت دی.جی کا.لا کادوم رو که  یه دوربین عکاسی DSLR  مارک نیکون بود سفارش دادم و قرار شد ساعت شش بیارن در خونه تحویل بگیرم ...

ساعت 11 کارت زدم و برگشتم خونه و شروع کردم به آشپزی و خداروشکر که مامان گلم هم اومد کمکم وگرنه به هیچ کاری نمیرسیدم...

 واسه اولین بار خورش قرمه سبزی درست کردم و برنج آبکش کردم ... حق با دوستای عزیزم بود , درست کردنش خیلی هم سخت نبود...

موساکا و سالاد ماکارونی هم درست کردم... مامان مرغ جوجه ای هم خریده بود که با زعفران پختم و گذاشتم کنار تا موقع شام سرخش کنم و قرار شد مرغ بریانی هم آماده از رستوران بخرم... تیرامیسو هم درست کردم و همه ی اینا تا 6 عصر طول کشید ..

بعدش با خواهر کوچولوم تندی رفتم کیک تولد و شمع و بادکنک خریدم ... فوری برگشتم خونه و یه دست به خونه کشیدم و آشپزخانه رو نظم دادم و پریدم تو حموم و آماده شدم... به رادمهر زنگ زدم و پرسیدم کجاست ... مهمونا قرار بود ساعت 8 بیان و رادمهر رو فرستادم دنبال نخودسیاه تا زودتر از مهمونا نرسه...

در نهایت رادمهر ساعت نه اومد و با خونه ی تاریک و کلی مهمون و آهنگ تولدت مبارک روبرو شد و عملیات با موفقیت انجام شد … هوراتشویق

خداروشکر که هم غذاهام خوب شد و هم دسرم و به مهمونا هم خوش گذشت و شب خوبی شد و خاطره اولین تولد رادمهر در اولین سال زندگی مشترکمون به خوبی رقم خورد مژه

رادمهر هم حسابی از کادوش خوشش اومد و کلی خوشحال شد قلب

یادم رفت از میز شام عکس بندازم ولی بعد از شام دسر و کیکهامو چیدم رو میز و با چای و قهوه و نسکافه از مهمونا پذیرایی کردم...

 

 

پنج شنبه روزمون رو با انرژی شروع کردیم و رادمهر رفت سرکار و من مشغول تمیزکاری شدم و رادمهر شب اومد و از شام تولد خوردیم و یه شب خوب رو گذروندیم و آخر شب سر یه چیز مسخره دعوامون شد که اعتراف میکنم من مقصر بودم و جمعه که روز  صلی تولد رادمهر بود رو با ناراحتی و دلخوری شروع کردیم افسوس
و من تنهایی رفتم باغ کنار خونمون قدم بزنم و رادمهر رفت سرکار چون شیفت بود ...
بعدش تصمیم گرفتم نذارم روز تولدش بخاطر چیزای مسخره خراب بشه، واسه همین بدون اینکه بهش بگم سوار تاکسی شدم و رفتم تهران که غافلگیرش کنم و نهار رو با هم بخوریم و ناراحتیمونو فراموش کنیم که نشد !

چون وقتی رسیدم تهران و به رادمهر زنگ زدم گفت کارش کنسل شده و برگشته کرج و منم با کلی عصبانیت و کلافگی برگشتم و رادمهر بین راه اومد دنبالم و برگشتیم خونه و باز دعوا کردیم و بعدش آشتی و بعد هم اومدیم خونه مادربزرگم ، دیدن عمه ام که از کا.نادا اومده بود...

و اینچنین جمعه ما الکی الکی پر شد از انرژی های بد و منفی... زبان

شنبه دایی رادمهر اومد خونمون عید دیدنی و یکشنبه رو یادم نیست چه کردیم ...

دوشنبه از سرکار رفتم خونه پدری و مامانم دم نوش دوست داشتنی منو درست کرده بود که خوردم و حسابی آروم شدم و یه کم هم ازش گرفتم تا واسه رادمهر دم کنم چون خیلی دوست داره... اومدم خونه و چای دم کردم و کوکو سبزی درست کردم و رادمهر اومد و غذامونو خوردیم ...

 دم نوش دوست داشتنی شامل گل گاو زبان , سنبل طیب, گل محمدی, لیمو عمانی, چوب دارچین , هل قلب

 

و رفتیم خونه ی زندایی رادمهر عید دیدنی و آخرشب هم رفتیم خونه رادمهر اینا و رویا کمر رادمهر رو دوباره بادکش کرد...

سه شنبه بلیط سینما رزرو کردیم و با نسیم و نسترن و رویا و رادین و ...فامیلهای رادمهر شدیم 15 نفر و رفتیم فیلم ایران بر.گر که خیلی دوسش نداشتم  خمیازه و بعد هم شام رو بیرون خوردیم و ساعت یک شب اومدیم خونه و از خستگی غش کردم...

فرداش جلسه ی کمیته انظباطی همکار خانمی  بود که من به عنوان سرپرستش باید شرکت میکردم هرچند حکم سرپرستی هنوز بهم داده نشده و هیچ حق مسئولیت و مزایایی هم فعلا بهم تعلق نگرفته منتظر

 نتیجه جلسه اخطار به اون خانم و اخراجش از بخش ما و انتقالش به صورت موقت به واحد اداری بود... دو ماهی بود که برای واحد ما مشکل ساز شده بود و حسابی اذیت میکرد اما چون پرسنل رسمی بود و دوازده سال سابقه کار داشت نمیشد باهاش برخورد کرد...

به خاطر این خانم دیرتر از همیشه رسیدم خونه و برای شبش هم دوتا از عموهای رادمهر و عمه اش قرار بود بیان خونمون عید دیدنی و کلی تمیزکاری داشتم...

خلاصه که اومدن و رفتن و آخر شب به یه شیر موز توت فرنگی  خنک خودمونو مهمون کردم و خستگی مون در رفت خوشمزهنیشخند

پنج شنبه صبح با یه صبحانه مفصل روزمون رو شروع کردیم  لبخند کوردن بلو , تخم مرغ و نوشیدنی مخصوص سیب و کیوی که با رادمهر دوتایی درست کردیم...

 

و همسر رو بدرقه کردم سرکار و خودم افتادم به جون خونه و همه جارو تمیز کردم و شب هم پسرعموی رادمهر پاگشامون کرده بود و کلی شام خوردیم و ساعت دوازده شب برگشتیم خونه و ماشین رو گذاشتیم پارکینگ و رفتیم پیاده روی و کلی آهنگهای قدیمی با هم همخونی کردیم... مژه

جمعه نهار خونه دایی من دعوت بودیم و برای شام به مناسبت روز پدر خونه پدربزرگ رادمهر دعوت بودیم و سر انتخاب لباس من ، باز با رادمهر بحث کردیم کلافهو با ناراحتی رفتیم مهمونی قهر

شنبه صبح رفتم حلیم خریدم و میخواستم برای کادوی روز مرد هم کیف برای دوربین عکاسی بخرم که مغازه تعطیل بود و فقط یه مغازه لباس زیر باز بود که ازش خرید کردم واسه رادمهر و برگشتم خونه دیدم رادمهر پشت در مونده چون کلید نداشته و رفته بوده نان بخره واسه صبحانه ...

نهار رو خونه ی پدری رادمهر بودیم و کادوی روز پدرمون رو دادیم و شام هم خونه ی پدری من بودیم و کادوی پدرم رو دادیم

من و رادمهر با هم صورتی ست کردیم البته که رادمهر راضی نمیشد صورتی بپوشه و من کلی اصرار کردم... پدرم هم بین ما ایستاده که تنش کت سورمه ای رنگی هست که هدیه ی من و رادمهره و عین همین رو برای پدر رادمهر هم خریدیم...

از سایت دی.جی کالا هم کیف دوربین و رم سفارش دادم و برگشتیم خونه و اینچنین بود که تعطیلات شلوغ پلوغ ما به پایان رسید خنثی

و یکشنبه با کلی خستگی از خواب بیدار شدم خواب و از سرویس جا موندم و ساعت 8 و نیم با رادمهر اومدم سرکار ...

عصر هم که از سرکار اومدم  رفتم آرایشگاه و بعدم رفتم خونه و بورک گوشت و سیب زمینی درست کردم و به جای رب گوجه با رب انار تفتش دادم و کلی از شام لذت بردیم

 و با هم فیلم good marriage  رو دیدیم و لالا !

دیشب هم کوکو پختم و خوردیم

و بعد رفتیم خونه عمه ام که گفتم از کا.نادا اومده واسه پنج شنبه شب رسمی دعوتمون کرد خونشون و ما هم چون کمبود وقت داریم و عمه ام اینا هفته دیگه برمیگردن واسه جمعه شب دعوتشون کردیم خونمون ...

این پستم همش شد شرح ما وقع ، کلی حرف هم باهاتون داشتم که موند واسه بعد...

میدونم  دختر بدی هستم که دیر دیر میام و نمیرسم از چیزایی که دوست دارم واستون بگم و هی روزمره نویسی میکنم .... خجالتابرو

 دعا کنید این خط تلفنمون وصل بشه و ما اینترنت دار بشیم ، اونوقت هر روز از خونه با خیال راحت واستون پست میذارم... خیال باطل

ممنونم از همراهیتون... قلب

روزهاتون سرسبز و بهاری بغلماچبغل

 پی نوشت: امروز از صبح دارم سعی میکنم این پست رو ارسال کنم و پرشین بازی در می اورد و چندین بار عکسها رو اپلود کردم و هی میپرید... خلاصه که خیلی پست پر زحمتی شد ! اوه خسته نباشم نیشخندچشمک

/ 12 نظر / 84 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افروز

خسته نباشی عزیز دلم باز خوبه یه نمه نبودتو جبران کردی [عینک] بابا نشد که اینجوری [قهر] حیف نیست ما رو از این همه سلیقه و چیزای قشنگ محروم می کنی همش؟![متفکر] تازه دلِ تنگمونو چه کنیم؟!! [ماچ][ماچ]

آسمان هستی

سلام عزیزم چطوری خوبی؟ تولد رادمهر خان مبارک باشه ایشاله که همیشه به شادی و خوشی وای چقدر خوراکی های خوشمزه[خوشمزه] ای ول معلومه که هنرمندی.[دست] ایشاله روزهای شما هم سبز و بهاری باشه و ایام بهت خوش بگذره

شمیم

به به چقدر عکس های خوشمزه! بورک چیه نارسی جون ؟همون که فاطما گل اینا هم همش درست میکنن؟منظورم اینه که غذای ترکیه؟یا به سبک ایرانی درست میکنی؟ ماشالله هنرمندی.... منم عاشق دمنوش هستم مخصوصا گل گاوزبون که برای من بی اعصاب خیلی مفیده[زبان]

آبانه

عزیزدلمی ماشالله خیلی تر و فرز و باسلیقه ای تولد همسرت مبارک انشالله کم کم اخلاق هم دستتون بیاد و دیگه مشکل اینجوری نداشته باشید

آشتی

سلام عزیزم. همه اتفاقات قشنگ این مدت مبار ک باشه. آفرین چه مهمونی قشنگی گرفتی. چقدر زحمت کشیدی هم خودت هم مامانت. خسته نباشید. به به به این سلیقه. این روزها قشنگترین زوهاته. ایشالا همممممیشه همینقدر شاد و پر انرژی باشی. واقعا هنرمند بودی نمی گفتی ها!!!!!!!

negin

سلامممممم تنبل جون خوبی؟؟؟؟؟امیدوارم که بتونی حسابی از بهار لذت ببری[ماچ] خب تو نمیگی ما دلمون برات تنگ میشه[متفکر] تولد همسرت مبارک گلم[گل]همه چیز خیلییییی عالى و شیک و قطعا خوشمزه ست واااااقعا افرین[قلب] خدایااااااا یه کاری کن تلفن نارسی جون و نتشون وصل بشه ببینم دیگههههههههه به چ بهونه ای تنبلی میکنهههه[کلافه] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

شکوفه

واای نارسی جووونم.... مثل همیشه باسلیقه و عااالی! غذاهات خیلییی خوبن:))) ینی قشششنگ خودخود کالرین هاااا :))) گلم تولد آقای شوهری مبااارک باشه انشالا عمرطولانی و پراز شادی و خوشبختی داشته باشه و هرسال این روز قشنگو کنارهم جشن بگیریین... نارسی مهربون آرزو میکنم تک تک روزات اینقد بهاری و پرانرژی باشه گل خانووم :-* <3 پلیییز تن تن واسمون آپ کن :( ضمنا کااملا واضح بود پست پرزحمتی رو پشت سر گذاشتی ;) حساابی خسته نباااشی نارسی جون

خاموش

سلام نارسی جون، جددا از عکسات لذت بردم. چه باسلیقه. چه مهمونی خوبی گرفته بودی. به به. دستت درد نکنه. نارسی جونم من که میگم شاید انرژی منفی چشمی چیزی بوده که فردای مهمونی تولد الکی دعواتون شده. همیشه قبل همچین مراسمی یه صدقه کنار بذار و بعدشم اسژند دود کن. آخه بعضیا انرژی منفی دارن و روی بعضیام زود اثر میکنه.[قلب]

خاموش

راستی یادم رفت بگم چقدر سفره ات قشنگه... همون که توی عکس آخری معلومه...[ماچ]

یاس

دختر خوب کی اینهمه اپ کردی...چقدر هیجان انگیز ایشالا منم یه روز همسری اینطوری سورپرایز کنم... کلی ذوق کردم چقدر عکسای خوشمزه