از سخنم پند گیر !!!

چهارشنبه بعد شرکت رفتم خونه و خوابیدم تا ساعت 8 !!! خواب بس که کمبود خواب داشتم... شام خونه ی دایی رادمهر دعوت بودیم... مهمون دوره ای هست که ما هم شرکت کردیم و از بزرگترها مهمونی شروع شده و فکر نکنم نوبت ما به این زودیا باشه چون تعداد زیاده...

رادمهر ساعت 8 اومد و منم بیدار شدم و زودی اماده شدم که رادمهر از حموم اومد و گفت پیراهنت کوتاهه و بعدش هم مهمونی رسمی نیست که ، یه بلوز شلوار ساده بپوش منم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم اشکالی نداره زود لباسمو عوض کردم و اماده شدم و رفتیم... دیگه ساعت 9:15 بود که رسیدیم و تا یک شب موندیم و دور همی خوب و شادی بود و خوش گذشت...

پنج شنبه تا ساعت 10 صبح خوابیدیم و تا از جامون دل بکنیم و پاشیم ساعت شد 11 و رادمهر اماده شد بره سرکار و با کلی حس خوب از هم جدا شدیم و منم برنامه ریزی کردم که خونه زندگی رو تمیز کنم ... داشتم جمع و جور میکردم که رادمهر زنگ زد و کلییییی ناراحت بود ، گفت مامانش بهش زنگ زده و کلی گلگی کرده که لباس نارسی دیشب خوب نبوده و استینش کوتاه بوده و شلوارش خیلی تنگ بوده و بابا کلی ناراحت شده که من که باهاشون قبلا حرف زدم و گفتن حجابشونو رعایت میکنن ( در جریانید که؟ تعریف کردم قبلا واستون) باباش گفته نارسی با این مدل پوشش به من بی احترامی کرده و واسه حرف من ارزش قائل نشده خنثی

حالا اصلا اینطوری نبودش ، یعنی من همون لباس رو خونه ی دایی خودم میپوشیدم از نظر همه موجه و عالی بود تازه اونجا شال هم سر نمیکنم ولی اینجا شال سرمه ! امان از این اختلاف عقیده و نظر...

منمکلی شوکه شدم وقتی اینارو شنیدم و اصلا هم دلم نمیخواست نه رادمهر رو ناراحت کنم و نه مامان باباشو چون واقعا دوسشون دارم و ادمهای خوبین فقط عقایدشون با من و خانوادم متفاوته...

خلاصه که حالم کلی گرفته شد و بی خیال خونه تکونی شدم و رفتم هرچی میوه تو یخچال داشتم شستم و گذاشتم روی گاز و مشغول درست کردن لواشک شدم...

تا عصر خودمو اینجوری سرگرم کردم و لواشکها رو ریختم تو سینی و بالکن رو شستم و سینی ها رو گذاشتم تو بالکن جلوی آفتاب...

عصر رادمهر زود اومد خونه چون شب تولد دوستمون دعوت بودیم و دیگه درباره ی اتفاقای صبح حرفی نزدیم و من یه کم دراز کشیدم و رادمهر رفت ارایشگاه و اماده شدیم رفتیم تولد که تو باغ دوستمون بود و خیلی خوش گذشت و تا ساعت 2 شب زدیم و رقصیدیم...

جمعه میخواستیم زود بیدار بشیم و بریم حلیم بخریم و ببریم خونه رادمهر اینا دور هم بخوریم که تا ساعت 11 خوابیدیم باز منتظر یعنی بیدار بودیما ولی حس نداشتیم بلند بشیم خمیازه

دیگه 11 بلند شدیم و رفتیم یه سر خونه مامانم اینا یه ساعت موندیم و بعد هم رفتیم خونه رادمهراینا و تا بعد از ظهر موندیم و من بعد از نهار تو اشپزخانه با مامان رادمهر حرف زدم و گفتم ناراحتم که ناخواسته باعث دلخوریتون شدم و اصلا عمدی در کار نبوده و از نظر خودم لباسم موجه و خوب بوده و رادمهر هم مشکلی باهاش نداشته ، اونم گفت میدونم عمدی نبوده و کلی ازم تعریف کرد که تو فهمیده و عاقلی و خواهش کرد شرایط خانوادشون رو بیشتر در نظر بگیرم و ... خلاصه که این مسئله هم با خوشی حل شد ...

نمیدونم ولی فکر کنم بهتره برم چند تا لباس مخصوص مهمونیهاشون بخرم چون کلا لباسهای من از نظر اونا غیر قابل قبوله و منم دلم نمیخواد بعد از هر مهمونی سر این چیزا بحث و دلخوری پیش بیاد.. رفتارشون انقدر باهام خوب هست و انقدر دوستم دارن که بخاطرشون یکم بیشتر رعایت کنم.. ساعت 5 رادمهر کار داشت رفت تهران و منو گذاشت خونه ...

 عصر هم با مامانم اینا و خاله ام اینا رفتیم تهران اول رفتیم بهار ترافیک و فالوده طالبی زدیم بر بدن بعد هم رفتیم تئاتر که رادمهر هم بهمون ملحق شد... تئاترش اصلا خوب نبود و بعدش هم شام رفتیم رستوران ر.ضا.لقمه که نزدیکه تالار سن.گلج هست و چه خبر بود ! مثل همیشه شلوغ و کلی صبر کردیم تا نوبتمون شد ولی ارزش داشت چون غذاش واقعا حرف نداره و ما چند ساله که مشتریش هستیم...  اخر شب برگشتیم خونه....

دیشب هم ساعت 8 مامانم اومد دنبالم و رفتم خونشون و رادمهر هم اومد و شام خوردیم و اومدیم خونه خندوانه دیدیم و خوابیدیم...

امروز هم تولد برادر شوور هست که با رویا خواهر رادمهر هماهنگ کردم و قراره ساعت 9 بریم خونه رادین اینا (برادرشوهر) و تولدشو تبریک بگیم و کادوشو بدیم...

همینا دیگه...

مثه همیشه ممنون از همراهیتون قلب

 

/ 16 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم توت فرنگی

کار خوبی می کنی از گله کردن هاشون ناراحت نمیشی و سعی می کنی اختلاف عقایدتون زندگی رو تلخ نکنه این اخلاقت رو دوست دارم (:

شکوفه

انشاالله کارای اداری مربوط به مدرکتون زودتر انجام بشه.خانواده همسر منم همین قدر مذهبی و روی پوشش حساس هستن ولی دیگه منم عادت کردم و پوششم سمت خانواده همسر متفاوت از از خانواده خودم هست??شاد و موفق باشی خانم گل

آشتی

سلام. ابتکارت تو حلقم. به جای اعصاب خردی، رفتی لواشک درست کردی!!!!![قهقهه] آخیییییییییش استیکرهای پرشین بلاگ. دلم تنگ شده بود براشون!!![نیشخند] واقعا هم چند دست لباس بخر تو مهمونیهاشون بپوش. البته قاعدتا کسی نباید به کسی کار داشته باشه. منتها اینجوریه دیگه.

خاموش

سلام گلم، آره عزیزم بهتره چند تا لباس پوشیده و مطابق میلشون داشته باشی. مطمئن باش ارزشت پیش اونا و شوهرت چند برابر می شه. حالا که اینقدر برات ارزش قائلن و شوهر و زندگی قشنگتو دوست داری ارزششو داره.

مهسا

سلام نارسي جون خوبي عزيزم من مطلب قبلي رو نتونستم بخونم چون رمز دار بود حالا اگه امكان داره پسورد مطلب رو به منم بدين ممنون گلم

هيلا

با برخوردت با خونوادش موافق نيستم چون من خودم اين مشكل و داشتم و الان كاملا حل شده ولي خب هركسي يه جور با اين مسائل كنار مياد رمز پست قبلي و بده لطفا جا موندم

مهری

سلام عزیزم. من چند وقتی هست میخونمت. اگه دوس داری به منم رمز بده. قول میدم از خاموشی در بیام[چشمک]

مهسا

سلام نارسي جون عزيزم اگر امكان داره رمز يادداشت خلاصه نويسي رو به من هم بدين ممنون

یلدا

عزیزم میشه منم رمزتو داشته باشم؟

نسیم

عزیزم....تو واقعا دختر عاقل و فهمیده ای هستی....خیلی خوبه که با مسائلت اینقد خوب کنار میای...ایشالا همیشه خوش باشین